X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آدم برفیم دل داره!!!

سکوت معنای حقیقی نگفتنهاست..

امروز ولنتاین است..

من ننوشتمش... زیباست بخوانید...



آباژور را روشن می کنم..امشب بنفش تر از دیشب است..
صدای گامهای خودم را می شنوم.. با آن کفش های مجلسی ام.. سی دی پلیر را روشن می کنم.. کت و شلوار تنم است.. سرمه ای.. عشقم را می بینم.. آرام روی میز مقابل شومینه نشسته و چه وقاری دارد.. با آن لباس یک دست آبی اش.. به سمتش میروم.. سر به زیر انداخته است..
سیگاری روشن می کنم..
همه چیز برای عشق بازی آماده است.. رقص را که شروع می کند؟ من؟ او؟ ما؟ نمیدانم..
بلندش می کنم.. در میان دستانم جای میگیرد.. پشت میز می روم.. سرش را در میان دستانم می گیرم و بوسه بارانش می کنم.. سلام عشق من.. سرش را از لبم جدا می کنم و خمش می کنم و به کاغذهای پراکنده روی میز می کوبمش!! خون از سرش جاری می شود!!
لبخند میزنم.. امشب چه زود جاری شدی!! حتما خیلی گرم بودی! به چه فکر می کردی؟ به عشق بازی امشب مان؟!می خندد!
می گوید: امشب فرصت تعلل نیست! برقص.. خونش را به دستم می مالم.. می بویمش.. زیباست و خوشبو.. اما خودم هم می دانم.. تا دیوانه نشوم، معشوقه من برایم نمی رقصد..
تمنای ضربه ای دوباره دارد.. باز هم سرش را فرود می آرم.. و روی کاغذها می کشم.. خونش بر کاغذها جاری است.. اما آه نمی گوید.. در موسیقی غرقم.. او هم.. هر دو.. سیگار.. موسیقی.. خون.. تا مرز جنون چیزی نمانده است.. شاید زمان، زمان جاری شدن من است..

 



آه می کشم.. از درون من چیزی برمیخیزد! آن عشق باز ناجوانمرد، اما دوست داشتنی گویی ناگهان از درونم بیرون می جهد.. او هم برای خود معشوقه ای دارد!!
می خندد.. سلام! صدا را بیشتر کن.. غرقم نمی کند.. صدای موسیقی را بیشتر می کنم.. معشوقه ام هنوز لای دستانم است.. معشوقه ام را از میان دستانم رها می کنم.. بر زمین می افتد.. شاید هم باز خون از سرش جاری میشود.. اما روی پارکتها چیزی مشخص نیست.. برمیداردش..
عقب عقب می روم.. می گوید روی صندلی بنشین.. می نشینم.. سر معشوقه ام را میان دستانم می گذارد و می گوید بکوب! با من بکوب.. غرق شو.. غرق شو.. فراموش کن..
برای لحظه ای حرمت معشوقه را فدای حرمت عشق کن.. بکوب.. در موسیقی فنا شو.. بگذار دستانت بلرزند.. نیازی به چشمانت نیست.. ببندشان.. آن چه قرار است ببینی را خواهی دید.. چشمانت را ببند تا راحتتر بکوبی و بکشی.. سرش را بکوب و روی کاغذها بکش.. بگذار خون همه صفحه را پر کند..

نمی توانم.. می گویم: نمی توانم آنچنان که تو می گویی بکوبم.. آخر معشوقه ام است..
می گوید: می خواهی فریادهای مرا هم بشنوی یا..
می گویم: آری..
می گوید: پس نه ندارد.. بکوب.. من هم باید برای معشوقه ام هدیه ای بگیرم!! معشوقه ات را فدای معشوقه من کن!

با همه تعالیمش باز هم نمی توانم.. به ناچار دستم را می گیرد.. دستم را که لمس می کند قلبم می لرزد.. می پرسم باز هم؟! می گوید: آری! باز هم..

برایم امشب چه خواهی خواند؟ می گوید نوای آن چه می شنوی را! سرود این موسیقی بی کلام را..
آه می کشم.. اولین ضربه را با دستم می زند و در گوشم زمزمه می کند..

-------------------------
سلام معشوقه من.. سلام.. امشب ولنتاین ماست و امشب در خلوت میان من و تو هیچ چیز جز محرم اسرار ما نیست و او که به تو از من نیز نزدیکتر است..
امشب رنگ گونه هایت چه سرخ و زیباست.. معشوقه من.. سلام.. امشب چه زیبا شده ای.. اندکی رحم بر این دل پیر خسته بکن..
امشب رقص ما چه ریتم تندی خواهد داشت و چه عرقی خواهیم کرد..
امشب ولنتاین ماست.. برایت سیبی به سرخی رنگ لبهایت خریده ام که به شیرینی نگاه پر هوس توست.. سیب را در خاک آرزو کاشته ام و با اشک شوق آبش داده ام و با خیال نور چشمان تو بزرگش کرده ام.. برایت برگی سفید هدیه آورده ام.. آنقدر سفید که گر مقابل دلم بگیری، همه عشق مرا می بینی و همه هوس و شور و شوق و وجودم را که در تمنای لحظات با تو بودن چون آتش می سوزد..
امشب دستت را خواهم گرفت و صدای خنده ات را در کنار صدای خنده های کودکی ام قاب خواهم کرد.. چون مانند صدای کودکی هایم بی ریا و بی دغدغه است..
امشب با تو خواهم چرخید.. همه جهان را خواهم گشت.. آنقدر که سرمان گیج رود و جایی را نبینیم.. آنگاه دست در کمرت خواهم انداخت و خمت خواهم کرد و ...
امشب تمام نخواهد شد.. امشب برایت تا صبح خواهم خواند و تو خواهی رقصید.. و انگاه باهم شراب خواهیم خورد.. تا آنجا که قلبمان آتش بگیرد و سرمان داغ داغ شود.. آنگاه صبری نیست.. امشب ولنتاین است.. خدا مشغول عشق بازی با معشوقه اش است.. من و تو را نمی پاید! پس خواهیم غلتید و یکی خواهیم شد و ...

--------------------------------------------
موسیقی تمام میشود.. چشمانم را باز می کنم.. معشوقه ام را رها می کنم.. در خون خویش می غلتد.. کسی که از درونم برخاسته بود هم رفته است.. تنها شده ام..

آباژور به رنگ دیشب است.. کت و شلوار تنم است.. سرمه ای.. آن طرف تر شومینه می سوزد و جلویش میزی است.. خودکار را از روی میز کارم برمیدارم.. آخرین بوسه را بر سرش میزنم و می گویم: امشب برایم بسیار خون ریختی.. و روی میز جلوی شومینه می گذارم..

به طرف میز برمیگردم و کاغذها را بلند می کنم.. باید هر آنچه نوشته ام تایپ کنم! این حداقل جوانمردی در حق قلمی است که به آتش من هر روز می سوزد!  

 

 

برای بازگشت به صفحه اصلی این وبلاگ بر روی این لینک و برای رفتن به موضوعات دیگر بر روی لینکهای پایینی کلیک کنید. 

 

دانلود آلبوم های ناصر عبداللهی
طنز
دل نوشته های گل مینا
همه چیز از همه جا
دست نوشته های گل مینا   

تستهای روانشناسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1386ساعت 11:40 ب.ظ  توسط گل مینا  |  2 نظر